دست نوشته های سیده شهره حقدوست اسکویی

سلام

کسی که جرات ندارد نامش را پای نوشته اش امضاء کند یعنی برای خودش هویتی قائل نیست.یعنی انقدر در هویت خودش،نامش و افکارش تردید دارد که از ذکر آن خودداری می کند.همه ی ما که چند سالی ست صاحب قسمتی از فضای مجازی هستیم،با این آدمهای بی هویت،زیاد سر و کار داشتیم و چقدر خوب که اینها صاحب چند وبلاگ و ...هستند و میتوانند جاهای مختلف برای خودشان آدمهای مختلف بسازند.به تعبیری ،شخصیت پردازی کنند.این دسته،بی هویت ترینشان هستند که البته در دنیای غیر مجازی ،گاها شناخته شده اند اما از آنجا که خودشان خوب میدانند که هیاهویی بیش نیستند ،هیچ گاه به باور خود نرسیدند.پس با نامهای جعلی و شخصیت های دروغین،سراغ آدمها میروند و به نقد آنها می پردازند .دسته ی دیگر  که  جرات حضور در دنیای مجازی راهم ندارند اما سرک می کشند و چون دچار یاس هستند،سعی دارند دیگران را هم آلوده کنند.من نه جامعه شناسم و نه روان شناس اما این تجربه ای ست که دست کم عاید همه ی ما که جرات ذکر ناممان را داریم شده فقط و فقط به همین خاطر که خودمان را باور داریم.

پ ن:گاهی از یک کامنت متوجه میشی که انگار متنت به خطا میندازه دوستان رو:منظور من اونهایی ست که بی نام و نشان کامنت میذارن که مثلا نقد می کنن یا فحش می دهند و گاهی زحمت راه اندازی وبلاگهای با نام و نشان جعلی را هم به خود می دهند صرفا جهت نشان دادن بیماری شان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

دیروز وقتی بازی جدیدی رو جلوی سینا و شهرزاد گذاشتم عکس العملهای متفاوتی دیدم.سینا:تند تند شروع کرد به بازی و بی وقفه هی خراب کرد و درست کرد و از نو.شهرزاد:اول با رنگها بازی بازی کرد.قطعه های مختلف را امتحان کرد و بعد رنگ زرد را جدا کرد(رنگی که از نوزادی توجه ش را جلب میکرد)بعد شروع کرد به کار.و اما پدر سینا و شهرزاد:بدون توجه به بچه ها تند تند قطعه ها را سرهم کرد و خیلی جدی بعد از هر شکست تکرار میکرد و گاهی از قطعه های بچه ها کش میرفت.و من بی نهایت لذت میبردم از این بازی دسته جمعی و همگی فراموش کردیم داریم شاهگوش میبینیم(مجموعه ی ویدئویی ساخته ی میرباقری)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

بازهم سلام و ممنون .ممنونم از دوستانی که با تماسهاشون چاپ کتاب جدیدم رو تبریک گفتند و در عجبم از آنهایی که ...نه.نقطه چین همیشه هم جالب نیست.گاهی آدم واقعا حیرت زده میشود.اینکه وقتی کتابی تقدیم شود خوشحال میشوند و صدباره تبریک میگویند و امضا میخواهند.اما وقتی خبر حضور کتاب بعدی ات را در نمایشگاه کتاب میدهی،از زدن اس ام اس هم دریغ میکنند.و اتفاقا این عزیزان گاهی نزدیک ترین ها هستند.خدارا شکر که اینجا دیگر گذرگاه عزیزان نیست.چون من هم این مطلب را فقط و فقط برای خودم ثبت کردم تا روزی که دوباره خواستم هزینه ی زمان و ریال و مهرکنم برایشان کمی از خودم خجالت بکشم.امیدوارم شاهد شکوفایی آرزوهایتان باشم .


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

قابل توجه همه شاعران و نویسندگان سراسر کشور

جشنواره ادبی با موضوع "15 خرداد" و نیز موضوع آزاد

فراخوان سراسری (کشوری) ادبی "طلوع خرداد"

در بخشهای "شعر- داستان- خاطره"

مهلت ارسال آثار :   1393/2/31   

مراسم اختتامیه:    1393/3/19

هدایا به برگزیدگان:شامل کمک هزینه حج- کمک هزینه عتبات- کمک هزینه مشهد وهدایای ارزنده دیگربه 15 نفر دیگراز شایستگان تقدیر

ارسال به دو روش پستی و الکترونیکی

1-      ایمیل دبیرخانه  :    varamin.poem@gmail.com

2-      نشانی پستی : تهران- ورامین- خ شهید بهشتی- مجتمع ادارات- خ امیرکبیر- بن بست خیام- اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان ورامین- کد پستی 3371816859

 تلفن: 36256028-36256035-36256041   فکس :36256082

موضوعات:

شعر(درهمه قالبهای کلاسیک- نیمایی- آزاد و...):

1-      1- بخش اصلی :    15 خرداد و پیرامون

2- بخش جنبی :      موضوع آزاد

داستان(رمان و داستان کوتاه):  مرتبط با موضوع 15 خرداد

خاطره (خود نوشت و دیگر نوشت): مرتبط با واقعه 15 خرداد

شرایط:

 1 - محدودیت سنی وجود ندارد.

2- در ارسال تعداد آثار محدودیتی وجود ندارد.(در بخش شعر حداقل 3 اثر )

3- آثار باید تایپ شده و به صورت   ایمیل ارسال یا به صورت  سی دی پست گردد.

4- آثار قبلا در جایی به چاپ نرسیده باشد.  و نیز در جشنواره ای شرکت نکرده باشد.

5- هنگام ارسال آثار نام، نام خانوادگی، تاریخ تولد، مدرک و رشته ی تحصیلی، شماره تماس، آدرس پستی ذکر شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

سلام.البته سلامی کمی متفاوت با سلامهای قبل.سلامی از جنس سال نو و از جنس روزهای پر از تولد و مناسبت و ...خلاصه این سلام یعنی خوش باشید و سلامت و سال نو مبارک و...و اما اینروزهای من که کم شبیه به داستان نیست و البته قصد تعریف کردنش را ندارم اما فقط بدانید که یک مامان شهره بود و یک سینای باسواد و یک شهرزاد با ریشتر هزار و دو هزار توقع اطرافیان.خلاصه اوشین را سالها پیش از زندگی من ساختند.(به غیر از برنج و تربچه اش)اما جدای از این حرفها اینروزها بدجور نود و سه ای شدم.از این جهت میگویم نود و سه ای که انگار این سال برای خیلیها تحول به همراه داشته و این فقره شامل حال من نیز شده.اول اینکه به طور ناگهانی بدجور فیس بوک زده شدم.دوم اینکه کارهایی که دوست ندارم را به استثنای بعضی که دل شکستن به همراه دارد تقریبا انجام نمیدهم.سوم اینکه دوباره به جمع بچه های شعر شهرم پیوستم و گفتم که هنوز زنده ام و خلاصه من کمی متحول شدم.البته نوروز امسال خیلی خوب نبود چون سینا حسابی منتظر تعطیلات بود و سفر و ما با داشتن زیبایی چون شهرزاد قادر به رفتن به هرجایی نبودیم و این بود که به دید و بازدید گذشت این تعطیلات و به غیر از صفای زیارت اقوام دل گرفتگی سینا ناراحتم میکرد.اما من امسال در پی همان تحولات که گفتم رو به سبزی کاری آوردم و سینا را در این کار دخیل کردم که بسیار لذت میبرد و امیدوارم سال سبز و با طراوتی را سپری کنیم و البته شادابی شما عزیزان آرزوی قلبی ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

به او انس گرفته بودم که گذاشت و رفت.کجا؟هیچ کس نفهمید.انقدر سریع رفت که کتابش دستم ماند.که کتابم دستش ماند و من به این دومی آلرژی دارم.اما دست او که بود نگران هیچ چیز نبودم چون می آمد.با منزل مادرش تماس گرفتیم.رفته بودند.با منزل مادربزرگش تماس گرفتیم رفته بودند.شماره تلفن همراهش واگذار شده بود و من که بیشتر از همه کنارش بودم،بیشتر از همه سردرگم و گیج بودم.امروز که نزدیک به سیزده سال از روز رفتنش میگذرد برای چند هزارمین بار دلتنگش شدم .بعد یاد کتابم افتادم.بعد یاد کتابش افتادم و بعد از کلی جستجو پیدا شد.گوشه ی کتابش نوشته بود:هیچ وقت یادت نرود ،آنکه دوستش داری،همیشه آن کسی نیست که باور داری....چرا من این نوشته را پیشتر نخوانده بودم؟چرا من اینهمه سال منتظر آمدنش بودم؟چرا او و تمام خانواده اش رازی شدند برای همیشه و من که از راز بیزارم،چرا اینهمه در جستجویش بودم؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

سلام

اینکه خود خودت باشی خیلی هم سخت نیست اما گاهی مجبوری برای اینکه دلی را نشکنی از خود واقعی ات دور شوی هرچند دلت تنگ شود برای معیارهایت.هرچند به سختی بیافتی.وقتی عروس خانواده ای میشوی،وقتی داماد خانواده ای میشوی یا وقتی دوست جدید شخصی میشوی،کمی از خودت دور میشوی.شوخیها،دوست داشتنهای ذائقه ای و خیلی چیزهای دیگر هستند که کمی تغییر میکنند و همه ی اینها گاهی ترا کسل میکند.بعد یکروز تصمیم میگیری سراغ خودت بروی که سخت دلتنگ شدی برایش.تازه کمی هوا تازه کردی که سنگینی نگاهها را احساس میکنی و بعد خیلی زود با خودت خداحافظی میکنی و حتی نمیگویی :به امید دیدار.

پ ن:من دو نظر راثبت نکردم چون ظاهرا دوستان اشتباه برداشت کردند و نخواستم اشتباه یکی دیگران را گمراه کند.عزیزان من ،من این خود نبودن را با عدم صداقت یکی نمیدانم.اتفاقا در تمام زندگی ام تنها کسانی را از ته دل دوست داشتم که صادق بودند و خودم از دروغ متنفرم حتی اگر گفتن حقیقت به ضررم باشد.اما وقتی جمعی را انتخاب کردی و دوستش داری باید با آنها بخندی و ...این نوعی احترام است به آدمهایی که دوست داری.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 
یادم میاد معلمان دلسوز ما همیشه میگفتند به خاطر تک تک تارموهایی که بیرون گذاشتید به جهنم میروید و از همان تار موها آویزان میشوید داخل آتش.من همیشه در هراس بودم که تار مویی بیرون نگذارم و اگر این اتفاق می افتاد شب تا صبح خواب جهنم میدیدم.
اگر فرزند شما هم مثل پسرک من با مرگ هرکس سوالهایش شروع میشود،هیچوقت واژه ی مخرب "جهنم" را به کار نبرید.به او اطمینان دهید که همه به بهشت میروند حتی اگر آدم بدی باشند اما تعداد جایزه ها و هدیه های خدا به آدمهای خوب،خیلی خیلی بیشتر است.
تبادل
از راست: ابوالفضل- عرفان- سینا (پسرکم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

سلام..

خیلی خیلی دلم برای اینجا و برای همه ی دوستان وفادار اینجا تنگ شده.اما داستان از اینجا شروع شد که شهرزاد خانم خواست پا به این دنیا بگذارد و دکتر گفت اینترنت برای جنین خطرناک است ومامان سینا کمتر آفتابی شد.بعد هم که شهرزاد خانم قدم رنجه کردند مامان سینا و شهرزاد فرصت سرخاراندن هم نداشت تا به این نتیجه رسید که فیس بوک بد هم نیست.همه چیز کوتاه و ...این بود که اگر روزی ده دقیقه فرصت میشد میرفتم آنطرفها و در همین فرصت کوتاه میتوانستم مثلا مطالب چهل نفر را گذرا بخوانم.با اینهمه شما را هیچوقت از یاد نبردم و گاهی به خانه هایتان آمدم اما حقیقتا فرصت نظر دهی نداشتم.
اما وبلاگ جای دیگری ست.اصلا دوستان وبلاگی با آدم نزدیکترند.بگذریم ازفامیل که فیس بوک بهترین جا برای همیشه جویا بودن حالشان است.خلاصه اینکه مامان سینا و شهرزاد دلش بدجور هوای دوستان وبلاگی اش را کرده و البته میدانم با این نبودنهایم حالا حالاها باید صبر کنم تا دوباره خوانده شوم.
بشنوید از اینروزهای پاییزی من که بعد از سالها دوباره رنگ و بوی مدرسه میدهد با سینای کلاس اولی ام.دوست ندارم لحظه ای از این روزها را از دست بدهم با سهل انگاری پس تلاشم و خستگی هایم بیشتر شده اما وقتی ذوق سینا را برای گرفتن امتیاز میبینم قند توی دلم آب میشود و انگار خودم دوباره کلاس اولی می شوم.
و اما شهرزاد که خود حکایتی است با چهار دست و پا رفتن و خودش را با سرعت به دفتر کتاب سینا رساندن و خلاصه سماجتهایش و اصرار سینا بر روی زمین نوشتن و دیوار شدنهای من بین این دو و ...

هرشب فکر میکنم چقدر خوابیدن لذت بخش است وقتی از صبح زود دویدی و برای خانواده ات مفید بودی.حسی که هیچوقت زمان کارمند بودن یا قبل از داشتن فرزندانم نداشتم
  


عکس های خفن


.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

سلام

مدت طولاني نبودم و تو اين مدت خدا لطفش را دوباره به خانواده ما ارزاني داشت و الآن  "شهرزاد" به ما اضافه شده است. انشاله سر فرصت جواب همه محبت ها و كامنت ها و احوال پرسي ها شما را خواهم داد.

با اين خانم كوچولو عضو جديد خانواده ما آشنا بشين:

عکس

اينم يه عكس ديگه از شهرزاد

عکس

امسال عيد به خاطر وجود اين خانم در خانه مانديم و نهايتا از استان تهران خارج نشديم. البته اين طوري هم حال و هواي خودش را داشت.

لطفا بخوانيد اين رباعي را از "محمد قشقايي" همسرم كه در مورد وضعيت امسال خانواده ما نوشته شده است.

اين عيد به رغم سكته شاديم همه

اينبار به پسته دل نداديم همه !

سينا به مسافرت قسم داد مرا

تا كي نگران شهرزاديم همه ؟!

عکس

سينا و شهرزاد- فروردين 1392

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای فرزندانم که روزی بتواند از این دنیای مجازی به دنیای دیروز مادرشان راه پیدا کند.

نوشته های پیشین
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
آذر 1392
مهر 1392
فروردین 1392
مرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
پیوندها
کانون شاعران و نویسندگان ورامین- ما... چهارشنبه ها
ماه هفت شب- بهاره رهنما
ترنم- اسماعیل امینی
هادی ملکی
نیمکت(امیدکوشکی)
سهیل پرنده
پشت میز
سوژه ی قاصدکها
هشت بهشت
غزلهای چپ اندر چپ
آدم برفی
داس کند
امیر حسین شیرینی زندگی
عمو مرتضی
فردوس حسینی
جمیله امامدوست
تازه های ادبی
مامان آروین
الهه وکیلی
شهره مامان مینو
آریانا ،فرشته ی کوچولو
کوروش بهانه ی زندگی
امیر سلیمان اسفندیاری
محمد طالبی
محمود بیات
فرید سلطانی
چیستا یثربی
مهدی شریفی
شعر تنهایی
موستان
دانیال رحمانیان
حسین و مامان شهرزاد
انجمن ادبی باران داراب
مشق کویر
گروه ادبی چراغ
شاعر متروکه
شهاب کوچولو،لبخند زیبای زندگی
آقای رمضانی
طهورای کوچک
مسعود جعفرزاده
کفشدوزکهای باران خورده(خانم حسینی)
فصل پنجره ها
کتاب کودک
میلاد روشن
آرزو میکردم نوشتهای محمدامین
کاوه شصتی
آسمان بارانی
آرزو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

وبلاگ انجمن شعردوستانه ي ورامين
وبلاگ كانون شعرما...چهارشنبه ها،نشست ماه شاعران ورامين