![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های سیده شهره حقدوست اسکویی |
|
سلام مدت طولاني نبودم و تو اين مدت خدا لطفش را دوباره به خانواده ما ارزاني داشت و الآن "شهرزاد" به ما اضافه شده است. انشاله سر فرصت جواب همه محبت ها و كامنت ها و احوال پرسي ها شما را خواهم داد. با اين خانم كوچولو عضو جديد خانواده ما آشنا بشين:
اينم يه عكس ديگه از شهرزاد
امسال عيد به خاطر وجود اين خانم در خانه مانديم و نهايتا از استان تهران خارج نشديم. البته اين طوري هم حال و هواي خودش را داشت. لطفا بخوانيد اين رباعي را از "محمد قشقايي" همسرم كه در مورد وضعيت امسال خانواده ما نوشته شده است. اين عيد به رغم سكته شاديم همه اينبار به پسته دل نداديم همه ! سينا به مسافرت قسم داد مرا تا كي نگران شهرزاديم همه ؟!
سينا و شهرزاد- فروردين 1392 |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت توسط مامان سینا |
|
|
نوروز 1387 بود که با سینای یکسال و چهارماهه رفتیم به کشور سوریه و البته شخصا از رفتن پشیمان شدم اما خب آنهم در نوع خودش تجربه ای بود.گاهی فکر میکنم بیشتر از لذت بردن از مناظر و اماکن دیدنی متوجه آدمها هستم و حتی گاهی وقتی همسرم میپرسد فلان قسمت را دیدی،تازه متوجه میشوم که حواسم تمام وقت به حرکات یک خانم یا آقا یا کودک بوده.بگذریم.یک هفته زمان زیادی نیست برای اظهار نظر کردن درمورد خصوصیات مردم یک کشور.اما از سر همین کنجکاوی همیشگی یکسری خصلتهای مردم این کشور به چشمم آمد.اول از همه بگویم که متاسفانه عادت بد سیگار پشت سیگار کشیدن در زنهای کشورهای عربی به وفور دیده میشود و گاها این قضیه در مردها کمتر است.از جمله در کشور لبنان.همیشه فکر میکنم چرا خانمها،(به آقایان اصلا کار ندارم.چون خودشان میدانند)زیبایی چهره شان را پشت هاله ای از دود،جذابتر میدانند؟از اینهم بگذریم.خانمهای مناطق شهری سوریه بسیار خوش پوش و جذاب هستند و آقایان هم اکثرا خوش سیما و مرتب هستند.حجاب هم که امری حل شده است در این کشورها.هر کس دلش خواست کت و دامن بلند و روسری (نه البته از نوع ایرانی اش)و هرکس دلش خواست چادر و هر کس هیچکدام را نخواست آزاد است و همین باعث آرامش در وجود هرسه شکلش میشود.همه محترمند و توهینی در کار نیست و مگر غیر از این است که لااکراه فی الدین؟و مگر دینداری به همین مساله ختم میشود؟اما چیزی که بیشتر از همه برایم جالب بود چند همسری بودن مردهای خیلی خیلی جوان بود که شاید در کشور ما تا به این سن هنوز ازدواج هم نکرده باشند . درآمد چندانی هم نداشتند و من میماندم که خرج این زنها و فرزندانشان از کجاست؟و البته در قسمتهای فقیرنشین یا متوسط مالی شهر،این گروههای چهارتایی زنها به همراه یک مرد را زیاد میشد دید.با اینهمه رفتار زنهای سوریه یا لبنان ،جاذبه ی خاصی برای من نداشت و تنها یک فروشنده ی خانم به نام شیرین بود که هنوز چهره اش خاطرم هست.شیرین ،با قد بلند و پوشش اسلامی انقدر محکم و قرص بود که من احترام را در نگاه بقیه ی کسبه نسبت به او میدیدم و مقایسه کردم با فروشنده های خانم در کشور خودم و البته تمایل آقایان به حضور این فروشنده ها در پاساژها. اما دیماه 1390من،سینای پنج ساله و همسرم راهی عراق شدیم.زنهای نجف،بسیار موقر و زیبا و متین بودند.زنهای نجف،مادران کاملی بودند با برخوردهایی خیلی زیباتر از مادران مدعی ایرانی.من باورم نمیشود آنها کتابی در مورد بچه داری خوانده باشند.باورم هم نمیشود تعدد زوج همسرانشان به آنها انقدر آر امش و اطمینان بدهد که به یک فرزند کفایت کنند اما عجیب آدم را شیفته ی رفتارشان میکنند.زنهایی بسیار تمیز با چادر،جوراب و کفش مشکی و البته پیراهنهایشان هم کاملا مشکی که این جبری ست در پوشش آنها.اما با همین پوشش میشد تشخص را در آنها دید. تصور کنید گوشه ای ضریح امام علیه السلام است و به فاصله ی چند متر جایگاهی را در نظر گرفتند برای نماز خواندن.طوری که وقتی نماز میخوانی پشتت به آقا نباشد.خانمهای نجف ،با احترام به ضریح،حتما نمازشان را در همین جایگاه میخواندند و خودتان تصور کنید زنهای ایرانی را با قومیتها و لهجه های متفاوت.درست جلو و پشت به ضریح می ایستند و قامت میبندند.زن عرب:مامان!حبیبی!(با دست اشاره به جایگاه میکنند )امام.بیچاره ها با اشاره و هزار واژه که یادم نیست به زنها میفهمانند که پشت به امام نماز نخوان. زن ایرانی بعد از درک موضوع:باشه بابا فهمیدم .و همانجا قامت میبندد و زن عرب با تاسف سری تکان میدهد و با اکراه از کنار ایرانی میرود. اما عکس این حالت در زنهای کربلاست و خلاصه هرچه گفتم از زنهای نجف،خلافش صدق میکند در مورد زنهای کربلا. از آقایان این کشور نمیگویم که استثناها حقشان ضایع نشود. مردمان کشور هند هم البته جزو آندسته از آدمهایی بودند که من درکوتاه مدت دوستشان داشتم و البته محبتشان بسیار است.زنهای هندی مادران جالبی نیستند البته به جز قشر تحصیلکرده شان.اما مهربانند.و چشمهای آهوی معصومی دارند.از نظافت (بیشترشان)بویی نبردند و البته لباسهایشان برق میزند.من همیشه تعجب میکردم که لباس آبی لاجوردی یا سفید یکدست،چطور میان اینهمه آلودگی تمیز میماند؟ بگذریم.پست بلندی شد .اما خواستم از آدمهایی که تاحالا غیر از مردم کشورم دیدم بگویم تا کلی خاطرات بد روزهای گذشته ام را فراموش کنم و آنها را با شما قسمت نکنم.اما نمیشود از خیلیها تشکر نکرد برای یاریهایشان و دعاهایشان در آن روزها. دستان پدر و مادرم را میبوسم و همیشه از خدا طول عمرشان را میخواهم.کاش من هم برای سینا همینقدر توان داشته باشم. پدرم!مادرم !ممنونیم بابت همه ی محبتهایتان. عمه جونای سینا!ممنونیم بابت همه ی محبتهاتون.خاله جونا!داییهای مهربون و عموهای عزیز سینا!از خدا میخوام هیچوقت نگران سلامت فرزندانتون نباشید و همیشه تندرست باشند. ممنونم از الهه تاجیکزاده ی عزیز که دوستان محیط مجازی مارو از حال پسرکم باخبر کرد تا دعاش کنن. ممنونم از شهره(مامان مینو)که همه جوره همراه بود و از مامانهای مهربون خواست برای پسرکم دعا کنن. ممنونم از سمانه( مامان صدف) و پرستو(مامان امیررضا)که روزی نبود که کنار ما نباشن. ممنونم از مجید مه آبادی و کاوه شصتی و همسر مهربونش. یک دنیا شکر خدارو که سینا پدر بزرگ و مادربزرگ (پدر مادر همسرم)مومنی داره که با نذر و نیازهاشون و دعاهاشون پشت گرمی ما بودن و شرمنده شونیم که اینهمه دلواپسشون کردیم. کاش هیچ بچه ای بیمار نشه و هیچ پدر مادری نگران فرزندشون نباشن.کاش ما فراموش نکنیم این روزهای سخت رو تا همیشه شکرگزار خدا باشیم. گاهی فکر میکنم چقدر خوب که خویشاوندانی دارم که یک لحظه هم نگذاشتند گوشی همراهم ساکت بماند و هرکدام دلگرمی ای بودند در روزهای سخت.و دوستانی که اگر نبودند قطعا چیزی کم داشتیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت توسط مامان سینا |
|
|
بهت کوچه،ضربه های پتک روی شانه اش بغض کوچه ،شاخه های زرد بی ترانه اش آدمی که تکیه داده بر هجوم سرنوشت خلوتی که نیست میشود کنار خانه اش کوچه با تمام خاطرات خوب کودکی کوچه با نگاههای گرم بی بهانه اش کوچه و گذشتن از تمام بغض و کینه ها کوچه و عبورهای تند عاشقانه اش میرود به زیر ضربه های سهمگین پتک میزند زمانه ناشیانه تازیانه اش می رود به عرش و می شود خدای کوچه ها بخ زده صدای خنده های کودکانه اش.23/2/91 اینجا باید به روز میشد.باید به روز میشد چون تمام خاطراتم با پتک و تیشه یکباره زخمی شد.خاطراتی که در بن بست عدالت با سبزی درختها و صدای گنجشکهایش گره خورده بود و حالا دارد درد میکشد. دیوار خانه ای که من آن را و صاحبانش را دوست داشتم،پایین آمد تا شاید قد بکشد و به آفتاب برسد و سلام بدهد تا شاید طلا شود. اینجا باید به روز میشد سینای من که بدانی ما نسل درد کشیده ای هستیم.نسلی که خیلی چیزها را باور کرد و هنوز میکند و به یکباره دیوارش فرو میریزد.نسلی که مدام از خودش میپرسد:طلاست یا آب طلا؟ نسلی که مدام شک دارد.مدام دلهره دارد و مدام اعتراف میکند که باز اشتباه کردم.جرات اعتراف چیز خوبی ست که ما هرچه نداریم ،آنرا داریم.سینای من!من کوچه را،خاطراتش را و دیوارهایش را باور کردم و فرو ریخت و دارد به عرش میرود تا تو باورش کنی.اما من از تو میخواهم که هیچ چیز را باور نکن مگر خدا را که حتما ما را میبیند. پانوشت: ۱- روز معلم گذشت و من مثل همیشه با تاخیر فراوان این روز را به پدر عزیزم که سالها با عشق تدریس کرد و خواهر عزیزم و ...تبریک میگویم. ۲- مادرم!هر روز تا صدای گرمت را نشنوم،روزم روز نمیشود و سفرهایم از بی تابی دوری ات بلند جلوه میکند دقیقه هایش ،و کوتاه میشود با بازگشت زودتر از هنگامم.روزت مبارک.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت توسط مامان سینا |
|
|
سلام. اینجا با تاخیر زیاد به روز شد و به جبران اینهمه تاخیر از هر دری سخنی و برگی ... اول )اینکه سال نود و یک خوبی را برای همه ی هموطنانم آرزو میکنم و البته اولین دعای کنار سفره ی هفت سینمان (که به سلیقه ی سینا چیده شد) هم همین بود.از خدا خواستم مردم کشورم شاد باشند و ... دوم)خلسه ی چنارها ،گزیده اشعار بیست ساله ی محمد قشقایی، به نمایشگاه کتاب امسال میرود و شما میتوانید این کتاب را از بخش ناشران دانشگاهي- راه رو ۲۱- غرفه ۲۴- انتشارات مهرجرد/كتاب فروشي فردا تهیه کنید. سوم) اینکه پسرک شجاع و کوچک من سخت مجذوب اسبها و اسب سواری ست و مارادونا (سرکش ترین و قوی ترین اسب آموزشگاه) اسب انتخابی اوست برای سوار شدن و هربار که با پدرش به باشگاه میرود ،اشک ریزان بر می گردد که :بازم اسب کثیفه رو دادن به من. چهارم) اینکه بزرگ مرد کوچک من اینروزها شدید دوست دارد مردی باشد مثل پدرش.مدام از من میخواهد که کفشهایش حتما کنار کفش پدرش باشد در جاکفشی و اگر نباشد :صد بار نگفتم من یه مردم مثل بابا؟پس چرا کفش من کنار کفش زنونه باشه؟ کیف پولش حتما باید کنار کیف پول پدرش باشد و اگر جابجا شود:صدبار نگفتم این کیف جاش اینجاست؟ و من البته دلم هربار از شادی پر میکشد که خدارا شکر که نگاهش به مردی ست که من روزی او را بهترین تکیه گاهم شناختم و ... پنجم اینکه )خدارا صد هزار مرتبه شکر که چهارستون بدن فرزندم سالم است و میتواند با دستهای کوچکش بنویسد و ساز بزند و بازی کند.میتواند با پاهای کوچکش بدود و شیطنت کند.خدا من را دوست دارد که گاهی یادم می آورد که فرزندم سالم است .که سلامتی فرزندم بزرگترین هدیه ی اوست به من.که اگر روزی تلنگری به من میزند یعنی دوستم دارد که یادش بیافتم.که یعنی دوستم دارد که شکر نعمتهایش را بکنم و ... ششم )اینکه برای بار چندم تکرار میکنم که هر وقت دنبال موضوع خاصی به اینجا آمدید و نیافتید به پست اولم مراجعه کنید .آنجا از علت راه اندازی اینجا گفتم.پس دوست مهربان عزیز!دنیا پر از شاعر شده.دنیا پر از شعر شده و خیلی هم مهم نیست اگر یکی کمتر بگوید.
پیامی برای یک دوست و معرفی او و مینوی بهشتی اش به کسانی که دنیای مادر و فرزندی را دوست دارند: و اینکه شهره جان ممنون بابت کتابهای خوبی که برای سینا هدیه آوردی.میدونی که من و سینا عاشق کتابیم.حیف که این دوتا وروجک مدام درگیر بودند و نشد عکسی ...به هر حال تو جزو معدود مادرانی هستی که طعم دنیای شیرین کودکت را به شیرین ترین شکل مزه مزه میکنی. هیچوقت به یافته هایت شک نکن.تو را و بهشت کوچکت را دوست دارم. http://minoo-behesht.blogfa.com/ عکس سمت راست: سینا- سونیا- آقای داود منفرد(هنرمند برنامه رنگین کمان) ۱/۲/۹۱ عکس سمت چپ: سینا- سونیا - عمو نیما(هنرمند برنامه رنگین کمان)۱/۲/۹۱
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط مامان سینا |
|
|
با سلام به دوستان و همراهان.
"خلسه چنارها" گزیده ۲۰ سال شعر محمد تقی قشقایی به دو زبان فارسی و انگلیسی توسط انتشارات "واج" چاپ و روانه بازار کتاب شد. مراکز پخش کتاب : تهران: ۱- کتاب فروشی فردا: میدان انقلاب- نبش خیابان منیری جاوید(اردیبهشت) ساختمان ۲۵۳- طبقه اول توزیع کتاب به صورت حضوری و اینترنتی به سراسر ایران http://www.fardab.com تلفن :۶۶۴۰۶۱۶۰ - ۰۹۱۰۲۳۰۱۴۰۰ ۲- کتاب آدینه : خیابان کریم خان زند- خیابان ایران شهر- کوچه نوشهر- پلاک ۲۶ توزیع کتاب به صورت حضوری و اینترنتی به سراسر ایران http://www.adinebook.com/ تلفن:۸۸۳۲۶۶۲۲-۸۸۳۲۲۶۶۸۸ توزیع کتاب در "ورامین:" ۱- کتاب فروشی صاحب الزمان: ورامین- میدان رازی- روبروی فرهنگسرای رازی تلفن : ۳۶۲۶۵۰۳۴ ۲- کتاب و نوشت افزار امینی : ورامین- خیابان طالقانی- روبروی کوچه دکتر موسوی تلفن :۳۶۲۶۶۱۱۸-۳۶۲۵۵۳۳۹ پی نوشت: خلسه چنارها در "وارنانیوز": http://varnaagency.ir/fa/1390/12/04/16692/ خلسه چنارها در خبرگزاری مهر: http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1541675 خلسه چنارها در شهرداری ورامین: http://www.varaminmunicipality.com/fa/news.asp?id=330 خلسه چنارها در خبرگزاری کتاب ایران : http://www.ibna.ir/vdcamwn6m49neo1.k5k4.html
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1390ساعت توسط مامان سینا |
|
|
۱- عروس بید :
"غلغله بود بیرون.آسمان سیاه شده بود.همه با انگشت،ماه را نشان میدادند که پیرزنی رویش نشسته بود.گاهی که جابه جا می شد،نور قرص ماه از لای دست و پا و زیر تنبانش،بیرون می آمد." صفحه ی 185.داستان "پیر بی بی" از کتاب عروس بید عروس بید یوسف علیخانی را حتما بخوانید.هرچند فکر میکنید بهترش را خواندید اما عروس بید،یکی از همان هاست.داستانهای کوتاهی که در روستای میلک اتفاق می افتد و آدمهایی که به زبان دیلمی حرف میزنند و گاهی به زبانی ساخته و پرداخته ی علیخانی.شاعرانه های این کتاب ،شاید بیشتر از هرچیز نظر من را جلب کرد و قطعا و حتما میگویم که هیچ تصنعی در شاعرانه ها نیست. برخلاف نظر خیلیها که میگویند نباید از خرافه ها گفت که اگر بگوییم یعنی ترویجشان دادیم من معتقدم که نگفتن باورهای مردممان یعنی ندیدن آنها و مگر ما یکی از همین مردم نیستیم؟مگر مادربزرگهای ما و گاها مادرهای شما هزار و یک باور بعضا خرافه ندارند؟آیا از زندگی مادرانمان و باورهایشان بگوییم یعنی خرافه را ترویج دادیم؟ علیخانی در داستانهایش از درختهای خاص میگوید .درختهایی که گاهی مقدسند و گاهی خوف انگیز.درختهایی که حاجت میدهند و درختهایی که ...چه کسی فکر میکند اگر فلان نویسنده از شخصی خود آزار یا کودک آزار بنویسد یعنی خودش این کارها را قبول دارد؟و آیا نوشتن از زندگیهای پر از هیچ آپارتمانی یعنی داشتن فلسفه و نوشتن از زندگیهای روستایی و باورهای بعضا مذهبی آمیخته با خرافه یعنی نداشتن فلسفه؟ اتفاقا باید بدانیم اگر نام روستایی پسوند آقا دارد پیشینه اش چه بوده.که گاهی این پیشینه آمیخته با داستان پردازی مردم آن روستاست و گاهی حقیقت دارد. ما امامزاده هایی داریم که بد نیست بدانیم یکی از نیاکان مردم همین روستا او را کشته.دشمنان علویها غریبه نبودند. گاها با لغاتی مواجه میشویم در داستان که قبلا اصلا نشینیدیم اما نویسنده انقدر خوب در دل داستان آورده که نیازی به لغتنامه نداری .شاید زبان داستان در ابتدا سخت به نظر بیاید اما هرچه پیش میروی با این زبان مانوس میشوی و در آخر باور میکنی که روزی جایی این گویش را شنیده ای. عروس بید را بخوانید.داستان رتیل را دوباره و سه باره بخوانید و سعی در رد هرچه غیر از خواسته هایتان است نکنید. ۲- خلسه چنارها: روزی که همسرم پیشنهاد چاپ اشعار عامیانه ام را داد،شرم داشتم قبول کنم چون او بود که تک تک شعرهایم را بعد از سروده شدن میخواند و تشویقم میکرد به عامیانه گفتن.او بود که از نظر من بهترینها را می سرود و شاعرانه زندگی میکرد.اصرار کرد وخودش کتاب عامیانه های مرا یکی یکی به دست دوستان داد.امسال یعنی سال نود،بالاخره فرصتی شد تا بتوانم ذره ای از محبتهایش را جبران کنم.گزیده ای از اشعار بیست ساله اش را در کتابی به نام خلسه ی چنارها گرد هم آوردم هرچند دیر.دیر از این جهت که او و خیلی های دیگر از همشهریهای من در شعر،جسارتها و نو آوریهایی داشتند که بعدها شد ابزار خیلیهای دیگر در شعر.حالا اما چه فرق میکند؟مهم این است که خلسه ی چنارها خوانده شود و در یادها بماند.مهم این بود که من بتوانم قدری جبران محبتهای بی کرانش را بکنم که امیدوارم کرده باشم.مهم این است که او شاعر است و شاعرانه زندگی میکند و من در کنارش ،شعر را زندگی کردم. خلسه ی چنارها ،گزیده ای از شعرهای بیست ساله ی محمد تقی قشقایی است که به زودی روانه ی بازار کتاب میشود ۳- سلام جناب آقای فرهادی! سلام و ممنون بابت همه چیز.سلام و ممنون که روسفیدمان کردی.سلام و سلام به شما و گروه بی نظیرت. مطلب خانم یثربی را خواندم و یکدفعه ترسیدم.ترسیم که مبادا حرفی سخنی چیزی به میان بیاید و شما را هم از دست بدهیم.شما را به خدا قسم با ما بمانید.با مایی که گفتید جویای صلحیم و ...ما سینما را با شما و معدود چون شما میشناسیم پس شما را به خدا ... ۴- سینا: بچه که بودم تابستانها گاهی روی پشت بام میخوابیدیم و من با شمردن ستاره ها و حتی شهابها که کم نبودند خوابم میبرد. من:سینا جان ستاره هارو بشمار تا خوابت ببره سینا:آخه کی میتونه اینهمه ستاره رو بشماره؟تازه اونم از تو خونه! من:پس گوسفندایی که امروز تو راه دیدی رو بشمار. سینا:من اصلا به اونا توجهی نکردم ! من:پس شب به خیر سینا:بی خیال میشیم شمردنو.شب به خیر ! و : احمد محدیاری بود که در هفتم فروردین یک هزار و سیصد وشصت و پنج زاده شد و در گذر زمان به احمد شوشی معروف گشت! خدایش بیامرزد! خدا را شکر که سال نود در ورامین جلسات شعر ،مستمر برگزار شد.کوشش مجید مه آبادی در گرداندن جلسه ی دوشنبه ها به صورت کاملا دوستانه و تلاش جناب آقای قشقایی در برگزاری جلسات چهارشنبه های اول هر ماه و بعدتر گروه ادبی چراغ که به همت آقایان عبدی،جهانوند،جنتی و خانم سرلک شکل گرفت در روزهای پنجشنبه ی هر هفته،ما را امیدوار میکند که بچه های ادبیات ورامین با تمام جوایزی که تا حالا در جشنواره ها گرفتند هنوز دوست دارند اول مخاطبینشان ورامینیها باشند. کانون شاعران و نویسندگان ورامین : http://www.mchpoem.blogfa.com انجمن شعر دوستانه ورامین : http://poshtemiz.blogfa.com گروه ادبی چراغ : http://cheraq-v.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1390ساعت توسط مامان سینا |
|
|
سلام بر... به خودت قول میدهی دیگر تا آخر سال به سفر نروی.به خودت میگویی بنشین سر جایت و سعی کن قید گردش را بزنی.به خودت میگویی و بعد یک مرتبه در جایی نشستی و دلت میشکند و یکمرتبه یک جوری میشوی که تا حالا نبودی و اصلا اصلا باورت نمیشود این حال را در خودت.که خیلی هم باخدا نیستی.که لایق خیلی چیزها نیستی و ...
سینا- درب ورودی حرم حضرت ابوالفضل- کربلا- دی ۱۳۹۰ عزاداریها را خیلی دوست نداری و تصنعی میبینی.دلت نمیخواهد در این نمایش هرساله شرکت کنی و دلت یک حس تازه میخواهد.اما جایی نه خیلی دور در همسایگی ات میروی و یکمرتبه فکر میکنی جای دیگری عزیزی تو را دعوت میکند.تو را میخواند.تو را که تا حالا حس خاصی به رفتن نداشتی.تو را که همیشه به وسواس هایت فکر میکنی تا به سفر بروی.به سینا فکر میکنی و حساسیت هایش و هزار جور ادا می آیی تا راهی شوی.بعد دلت میلرزد.اشکهایت سرازیر میشود و قول میدهی که می آیی.
سینا- میدان مشک- کربلا یادتان هست که پست اول یا شاید دوم اینجا از محرم گفتم و سوالهای محرمی سینا؟یادتان هست که گفتم هر سال نگاهم تازه میشود به محرم؟یادتان هست گفتم بزرگ میشوم انگار هر سال و سال بعد میفهمم که کودکانه فکر میکردم؟ امسال اما جور دیگری بود.من و محرم با هم انس گرفتیم.من و محرم،ده شب تمام همدیگر را خوب شناختیم و دوست شدیم.بعد من قول دادم و خواستم به او که به خانه ی صاحبش بروم و ... کاش اما نرفته بودم که دیگر قرار ندارم.کاش اما نرفته بودم که دیگر دلم اینجا نیست.کاش اما... سینا- خیره به "علقمه"- کربلا باور نداشتم خودم و باور خودم انگار سنگ که از کوه میکنند من سخت بسته به دنیا و لحظه ها من طاقتی عجیب در این گیر و دارها دلبستگی به خدا نه،خدانما هی تو سلام من علیک دادی و من آب خوردم و مثل تمام روزمره شدنهای دیگرم آب و سلام و لعن .آب و سلام و لعن من سخت بسته به دنیا و لحظه ها تو معجزی بزرگ در این گیر و دارها من باوری عجیب در این پاسخ شما آقا سلام و علیکی که داده ای تو باوری بزرگ در اندوه آبها . 19/10/1390 سینا و امیر محمد تنها کودکان کاروان پ ن۱:قرار بود از یوسف علیخانی بنویسم و "عروس بید"ش.خواهم نوشت به زودی. پ ن۲:خوبانی هستند که تا حالا هم تاخیر داشتم در معرفی شان و به زودی جبران خواهم کرد این تاخیر را.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1390ساعت توسط مامان سینا |
|
|
او مُرد و حالا دیگر من میتوانم با خیال راحت درباره اش حرف بزنم.او مُرد و حالا دیگر من میدانم که اگر هزاران نفر هم کتابش را با مرگش بخوانند هیچ لطمه ای به شهرت من نمیخورد! او مُرد و میدانم دیگر اگر از او بگویم،بزرگ هم که شود، نمیتواند مصاحبه کند و دیگر نمیتواند سکه بگیرد و دیگر نمیتواند جمعی را دور خود داشته باشد و ...او مُرد و دنیای بد من از تو مینویسم به شرط اینکه تو بارها از من بنویسی.من تو را لینک میدهم و معرفی ات میکنم به شرط اینکه تو مرا لینک اولت بگذاری و هر روز از من و شعرهایم بگویی.من تو را دوست خطاب میکنم اگر تو مرا نفر اول ادبیات بدانی! من تو را و صدایت را معرفی میکنم اگر از ترانه هایم بخوانی ! من تو را دوست دارم اگر مرده باشی! خبر خوب :به زودی اگر خدا بخواهد میزبان شخصی خواهیم شد که جادوی قلمش انکار ناپذیر است.شاید پُست بعدی متعلق به او باشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم آذر 1390ساعت توسط مامان سینا |
|
|
سلام آبان ماه را دوست دارم.آبان سال 1380 من و پدر سینا زندگی زیر یک سقف را شروع کردیم و آبان سال 1385 خدا سینا را به ما هدیه کرد.خدایا به خاطر همه چیز ممنون تو هستیم و سلامتی فرزند دلبندمان را در جامعه ای سالم از تو میخواهیم. اینبار دلم میخواهد کمی از سینا بنویسم تا روزی او همینجا از خودش بخواند. دو سه ماه پیش در خیابانی شلوغ با سینا میرفتیم . سینا:مامان من:جانم؟ سینا:مامان من:بله پسرم؟ سینا:مامان من:پسرم من صداتو تو این شلوغی نمیشنوم.بلندتر صحبت کن. سینا:مامان من که چیزی نگفتم.نگام کن.دارم بهت لبخند میزنم.لبخند کودک به مادر. من:خودتان تصور کنید . شبی شام خورده بودیم و ساعت یازده شب بود.سینا یک مرتبه گفت:بچه ها مژدگانی بدین که همگی میریم رستوران .شام میهمان من.(و البته و قطعا با پول پدرش) همان شب :حالا که نمیریم یه خبر خوش و اون اینکه الان همه مون میریم آشپزخونه و مهمون من ،مامان برای همه مون شربت آلبالو درست میکنه. سینا:یه چیزی بگم؟(تکیه کلام اینروزهای سینا)من که عروسی کنم خونه مو میبرم کنار خونه ی عمه تا هر روز داداشامو(پسر عمه هایش)ببینم.به شما هم هفته ای یکبار تلفن میزنم. بعد رو به من که دهانم از تعجب باز مانده:زبون شیرین بازی(شیرین زبانی)در نیاری هی بگی پسرم پسرم.من فقط به شما تلفن میزنم سینا در حال ورود به اتاق چشم پزشک:سلاااااااام.باید پشت این دستگاه بشینم؟میخوای جراحی کنی؟خوبه من آماده ام. دکتر:نه میخوام معاینه کنم. سینا:خیلی خب.معاینه کن.من قطره ام ریختم و اصلا هم تار نمیبینم.از این دستگاهاام خوشم میاد. دکتر:لطفا یک دقیقه صحبت نکن سینا:هیچ کس به من دست نزنه.من خودم یه پسر بزرگم.کسی سرمو نگه نداره.کسی به پشتم دست نزنه. دکتر:میشه یک دقیقه صحبت نکنی؟ سینا:ای بابا کارتو بکن.چی کار داری به من.من مگه به کار شما کار دارم؟ سینا به استاد پیانو:من تمرین کردم و الان آماده ام. استاد:میشه صبر کنی من یک کم برات بزنم؟ سینا:نه.شما زیاد زدی تا حالا.مثل اینکه من میخوام یاد بگیرما.انگار یادت رفته. سینا به مربی اسکیت:میشه پاهامو کج نذارم؟من از این حرکت خوشم نمیاد. مربی:نه.حتما باید کج بذاری سینا:پس ببخشید ولی من دیگه نمیام.چون فهمیدم این ورزش به درد من نمیخوره و من برای این حرکتا هنوز خیلی کوچیکم.(و اینگونه شد که اسکیت ،تعطیل) این پست خیلی خیلی شخصی شد و من رو باید ببخشید اما چون سالگرد تولد سینا نزدیکه خواستم پست آبان ماه برای اون باشه.
و اما بخوانید نقدی از من بر کتاب شبیه باد .سروده ی صدیقه ی مرادزاده در ادامه مطلب والبته به زودی به جبران اینهمه تنبلی و تاخیر،پستی با دوسه شعر،خواهم گذاشت . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت توسط مامان سینا |
|
|
به نام او که لبخند را آفرید و از پی اش مهر را سال گذشته مدت خیلی کوتاهی عازم کشور هفتاد دو ملت هند شدیم به قصد ادامه تحصیل همسرم در مقطع دکترا و فیض اجباری من در مقطع کارشناسی ارشد زبان و ادبیات انگلیسی.حکمت خدا بوده حتما که حتی با تغییر مکان از شهر حیدر آباد به شهرستان وارنگال،باز هم دوام نیاوردیم و بازگشتیم.بعد از تحقیقات مفصل و اینکه حیدرآباد از دهلی از لحاظی بهتر است که خانواده های ایرانی بیشتری آنجا هستند و ...پذیرش این شهر را گرفتیم و کلی هزینه کردیم و کلی زندگی مان سخت شد و بالاخره راهی شدیم.حیدرآباد اما شلوغ بود و پر ترافیک طوری که راه نیم ساعته را سه ساعت طی میکردیم و میگرن به من این اجازه را نداد که آنجا بمانیم و راهی شهرستان زیبای وارنگال شدیم با مردمانی دوست داشتنی و دانشگاهی سرسبز و زیبا که کل اساتیدش پرفسور بودند و خانه ای هم که اجاره کردیم بسیار عالی در محله ای زیبا.علت دوم فرار ما از حیدرآباد حضور ایرانیهای زیاد و بعضا پر دردسر بود.تعجب نکنید ما رفتیم حیدر آباد که ایرانی بیشتری در آن ساکن بود اما ...جالب اینکه همه ی ایرانیها همدیگررا نصیحت میکردند به دوری از سایر ایرانیها.مشکلات اخلاقی زیاد ایرانیها در هند و کلاه برداری های مالی شان از هم و ...همه و همه ما را مصر کرد که آن شهر را ترک کنیم و اولین ساکنین ایرانی وارنگال شویم.پسر عمه ام سه سال ساکن هند بود و همیشه گفته بود که هندیها مردمان خوبی نیستند اما ما در وارنگال متوجه شدیم که هندیها از ایرانیها رضایت اخلاقی ندارند و اتفاقا چون ما اولین ایرانیهای ساکن وارنگال بودیم بسیار مورد محبت مردم نازنین آن شهر قرار گرفتیم.صاحب خانه ی ما در همه ی کارها به ما کمک کرد و تمام همسایه هایمان سینا را انقدر دوست داشتند که خیال من از هر جهت راحت بود.اساتید ما خودشان برای کارهای ما تماس میگرفتند و خلاصه همه چیز خوب بود مگر بیماری سینا که از بدو ورود به هند شروع شد و هر روز بد و بدتر شد و ...بله ،آب و هوای استوایی با طبع سینای کوچک من سازگار نبود و ما قید ادامه ی تحصیل را زدیم و باز گشتیم. سینای من !معذرت میخواهم که جلوی چشمانت وسایل خانه را رد میکردیم و تو با بغض میگفتی که من پسر خوبی هستم و اصلا گریه نمیکنم.معذرت میخواهم که بدن نحیفت انقدر آسیب دید و تا مدتها کابوس جابجایی غربت هرچند کوتاه اما از نگاه تو طولانی را با خود داشتی و شبها با هراس میپریدی و مرا در آغوش میگرفتی. در وارنگال دوستان خوبی هم از ایران به ما پیوستند:حامد،کارمینه(دوست ایتالیایی)،شیرزاد و فاطمه.به هنگام برگشت حامد خانه ی ما را با تمام وسایلش از ما خرید و ما توانستیم در اولین فرصت برگردیم. امیدوارم همه شان موفق باشند . اما این سفر تجربه های زیادی داشت برای ما.اول حسی که با تمام وجودم لمس کردم حس دل کندن از تعلقات دنیایی بود.روزهایی که وسایلمان را جمع میکردیم با خودم فکر کردم به همین سادگی و از این ساده تر باید همه چیزمان را رها کنیم و از خانه ی خاکی مان دل بکنیم.تجربه ی بعدی مان زیادتر شدن علاقه مان به عزیزانمان بود و با خودم عهد کردم دیگر به همین سادگی اشک مادرها و پدرانمان را در نیاوریم.ما سینا را با خود داشتیم و از آنها به راحتی میخواستیم که ما را نداشته باشند.و اما تجربه ی سوم این بود که ایرانیها در هند همدیگر را از معاشرت با سایر ایرانیها بر حذر میکردند و این برایم دردناک بود.و تجربه ی آخر اینکه هوای شرجی به مذاق کودک کویر نمیسازد و این را با سفرهای دو سه روزه ی شمال متوجه نشده بودیم. پ ن۱: نگذارید صداقتتان شما را به حماقت نزدیک کند. پ ن۲: به هر کس اندازه ی ظرفیتش محبت کن تا روزی پشیمان نشوی. پ ن۳: هیچ وقت از تردیدهایتان برای دیگران نگویید. پ ن۴: لبخندتان را از هیچکس دریغ نکنید هر چند آنها نبینند. پ ن۵: طاعات و عبادات همه تان قبول درگاه حق و التماس دعای فراوان از شما. از راست:خانم تولجا (صاحب خانه -مالک برج تولجا)- سینا- وکیل خانوادگی شان- ونو پسر تولجا- بابا محمد سینا(شرمنده که این عکس با کیفیت نیست ) نان و برنج بودا را دیدم که از کنارم هی رد می شد تقدس هندوان را که همیشه با خدایان خود راحتند گورستان های خاکستر اندودرا که شاید باور سوختن بهشتیان سخت باشد راستی من کجا باید دنبال خودم باشم؟ این همه خدا به این همه آدم می رسد؟ این همه یاس به این همه دلدادگی و این همه پا به این همه دمپایی و نان و برنج و فلفل. تابستان1389-هندوستان-وارنگال شعر از : محمد قشقایی بابای سینا |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم شهریور 1390ساعت توسط مامان سینا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
برای پسرم که روزی بتواند از این دنیای مجازی به دنیای دیروز مادرش راه پیدا کند.
|
|
RSS
|