X
تبلیغات
نقره های گداخته
دست نوشته های سیده شهره حقدوست اسکویی

سلام.البته سلامی کمی متفاوت با سلامهای قبل.سلامی از جنس سال نو و از جنس روزهای پر از تولد و مناسبت و ...خلاصه این سلام یعنی خوش باشید و سلامت و سال نو مبارک و...و اما اینروزهای من که کم شبیه به داستان نیست و البته قصد تعریف کردنش را ندارم اما فقط بدانید که یک مامان شهره بود و یک سینای باسواد و یک شهرزاد با ریشتر هزار و دو هزار توقع اطرافیان.خلاصه اوشین را سالها پیش از زندگی من ساختند.(به غیر از برنج و تربچه اش)اما جدای از این حرفها اینروزها بدجور نود و سه ای شدم.از این جهت میگویم نود و سه ای که انگار این سال برای خیلیها تحول به همراه داشته و این فقره شامل حال من نیز شده.اول اینکه به طور ناگهانی بدجور فیس بوک زده شدم.دوم اینکه کارهایی که دوست ندارم را به استثنای بعضی که دل شکستن به همراه دارد تقریبا انجام نمیدهم.سوم اینکه دوباره به جمع بچه های شعر شهرم پیوستم و گفتم که هنوز زنده ام و خلاصه من کمی متحول شدم.البته نوروز امسال خیلی خوب نبود چون سینا حسابی منتظر تعطیلات بود و سفر و ما با داشتن زیبایی چون شهرزاد قادر به رفتن به هرجایی نبودیم و این بود که به دید و بازدید گذشت این تعطیلات و به غیر از صفای زیارت اقوام دل گرفتگی سینا ناراحتم میکرد.اما من امسال در پی همان تحولات که گفتم رو به سبزی کاری آوردم و سینا را در این کار دخیل کردم که بسیار لذت میبرد و امیدوارم سال سبز و با طراوتی را سپری کنیم و البته شادابی شما عزیزان آرزوی قلبی ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

به او انس گرفته بودم که گذاشت و رفت.کجا؟هیچ کس نفهمید.انقدر سریع رفت که کتابش دستم ماند.که کتابم دستش ماند و من به این دومی آلرژی دارم.اما دست او که بود نگران هیچ چیز نبودم چون می آمد.با منزل مادرش تماس گرفتیم.رفته بودند.با منزل مادربزرگش تماس گرفتیم رفته بودند.شماره تلفن همراهش واگذار شده بود و من که بیشتر از همه کنارش بودم،بیشتر از همه سردرگم و گیج بودم.امروز که نزدیک به سیزده سال از روز رفتنش میگذرد برای چند هزارمین بار دلتنگش شدم .بعد یاد کتابم افتادم.بعد یاد کتابش افتادم و بعد از کلی جستجو پیدا شد.گوشه ی کتابش نوشته بود:هیچ وقت یادت نرود ،آنکه دوستش داری،همیشه آن کسی نیست که باور داری....چرا من این نوشته را پیشتر نخوانده بودم؟چرا من اینهمه سال منتظر آمدنش بودم؟چرا او و تمام خانواده اش رازی شدند برای همیشه و من که از راز بیزارم،چرا اینهمه در جستجویش بودم؟


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

سلام

اینکه خود خودت باشی خیلی هم سخت نیست اما گاهی مجبوری برای اینکه دلی را نشکنی از خود واقعی ات دور شوی هرچند دلت تنگ شود برای معیارهایت.هرچند به سختی بیافتی.وقتی عروس خانواده ای میشوی،وقتی داماد خانواده ای میشوی یا وقتی دوست جدید شخصی میشوی،کمی از خودت دور میشوی.شوخیها،دوست داشتنهای ذائقه ای و خیلی چیزهای دیگر هستند که کمی تغییر میکنند و همه ی اینها گاهی ترا کسل میکند.بعد یکروز تصمیم میگیری سراغ خودت بروی که سخت دلتنگ شدی برایش.تازه کمی هوا تازه کردی که سنگینی نگاهها را احساس میکنی و بعد خیلی زود با خودت خداحافظی میکنی و حتی نمیگویی :به امید دیدار.

پ ن:من دو نظر راثبت نکردم چون ظاهرا دوستان اشتباه برداشت کردند و نخواستم اشتباه یکی دیگران را گمراه کند.عزیزان من ،من این خود نبودن را با عدم صداقت یکی نمیدانم.اتفاقا در تمام زندگی ام تنها کسانی را از ته دل دوست داشتم که صادق بودند و خودم از دروغ متنفرم حتی اگر گفتن حقیقت به ضررم باشد.اما وقتی جمعی را انتخاب کردی و دوستش داری باید با آنها بخندی و ...این نوعی احترام است به آدمهایی که دوست داری.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 
یادم میاد معلمان دلسوز ما همیشه میگفتند به خاطر تک تک تارموهایی که بیرون گذاشتید به جهنم میروید و از همان تار موها آویزان میشوید داخل آتش.من همیشه در هراس بودم که تار مویی بیرون نگذارم و اگر این اتفاق می افتاد شب تا صبح خواب جهنم میدیدم.
اگر فرزند شما هم مثل پسرک من با مرگ هرکس سوالهایش شروع میشود،هیچوقت واژه ی مخرب "جهنم" را به کار نبرید.به او اطمینان دهید که همه به بهشت میروند حتی اگر آدم بدی باشند اما تعداد جایزه ها و هدیه های خدا به آدمهای خوب،خیلی خیلی بیشتر است.
تبادل
از راست: ابوالفضل- عرفان- سینا (پسرکم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

سلام..

خیلی خیلی دلم برای اینجا و برای همه ی دوستان وفادار اینجا تنگ شده.اما داستان از اینجا شروع شد که شهرزاد خانم خواست پا به این دنیا بگذارد و دکتر گفت اینترنت برای جنین خطرناک است ومامان سینا کمتر آفتابی شد.بعد هم که شهرزاد خانم قدم رنجه کردند مامان سینا و شهرزاد فرصت سرخاراندن هم نداشت تا به این نتیجه رسید که فیس بوک بد هم نیست.همه چیز کوتاه و ...این بود که اگر روزی ده دقیقه فرصت میشد میرفتم آنطرفها و در همین فرصت کوتاه میتوانستم مثلا مطالب چهل نفر را گذرا بخوانم.با اینهمه شما را هیچوقت از یاد نبردم و گاهی به خانه هایتان آمدم اما حقیقتا فرصت نظر دهی نداشتم.
اما وبلاگ جای دیگری ست.اصلا دوستان وبلاگی با آدم نزدیکترند.بگذریم ازفامیل که فیس بوک بهترین جا برای همیشه جویا بودن حالشان است.خلاصه اینکه مامان سینا و شهرزاد دلش بدجور هوای دوستان وبلاگی اش را کرده و البته میدانم با این نبودنهایم حالا حالاها باید صبر کنم تا دوباره خوانده شوم.
بشنوید از اینروزهای پاییزی من که بعد از سالها دوباره رنگ و بوی مدرسه میدهد با سینای کلاس اولی ام.دوست ندارم لحظه ای از این روزها را از دست بدهم با سهل انگاری پس تلاشم و خستگی هایم بیشتر شده اما وقتی ذوق سینا را برای گرفتن امتیاز میبینم قند توی دلم آب میشود و انگار خودم دوباره کلاس اولی می شوم.
و اما شهرزاد که خود حکایتی است با چهار دست و پا رفتن و خودش را با سرعت به دفتر کتاب سینا رساندن و خلاصه سماجتهایش و اصرار سینا بر روی زمین نوشتن و دیوار شدنهای من بین این دو و ...

هرشب فکر میکنم چقدر خوابیدن لذت بخش است وقتی از صبح زود دویدی و برای خانواده ات مفید بودی.حسی که هیچوقت زمان کارمند بودن یا قبل از داشتن فرزندانم نداشتم
  


عکس های خفن


.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

سلام

مدت طولاني نبودم و تو اين مدت خدا لطفش را دوباره به خانواده ما ارزاني داشت و الآن  "شهرزاد" به ما اضافه شده است. انشاله سر فرصت جواب همه محبت ها و كامنت ها و احوال پرسي ها شما را خواهم داد.

با اين خانم كوچولو عضو جديد خانواده ما آشنا بشين:

عکس

اينم يه عكس ديگه از شهرزاد

عکس

امسال عيد به خاطر وجود اين خانم در خانه مانديم و نهايتا از استان تهران خارج نشديم. البته اين طوري هم حال و هواي خودش را داشت.

لطفا بخوانيد اين رباعي را از "محمد قشقايي" همسرم كه در مورد وضعيت امسال خانواده ما نوشته شده است.

اين عيد به رغم سكته شاديم همه

اينبار به پسته دل نداديم همه !

سينا به مسافرت قسم داد مرا

تا كي نگران شهرزاديم همه ؟!

عکس

سينا و شهرزاد- فروردين 1392

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

نوروز 1387 بود که با سینای یکسال و چهارماهه رفتیم به کشور سوریه و البته شخصا از رفتن پشیمان شدم اما خب آنهم در نوع خودش تجربه ای بود.گاهی فکر میکنم بیشتر از لذت بردن از مناظر و اماکن دیدنی متوجه آدمها هستم و حتی گاهی وقتی همسرم میپرسد فلان قسمت  را دیدی،تازه متوجه میشوم که حواسم تمام وقت به حرکات یک خانم یا آقا یا کودک بوده.بگذریم.یک هفته زمان زیادی نیست برای اظهار نظر کردن درمورد خصوصیات مردم یک کشور.اما از سر همین کنجکاوی همیشگی یکسری خصلتهای مردم این کشور به چشمم آمد.اول از همه بگویم که متاسفانه عادت بد سیگار پشت سیگار کشیدن در زنهای کشورهای عربی به وفور دیده میشود و گاها این قضیه در مردها کمتر است.از جمله در کشور لبنان.همیشه فکر میکنم چرا خانمها،(به آقایان اصلا کار ندارم.چون خودشان میدانند)زیبایی چهره شان را پشت هاله ای از دود،جذابتر میدانند؟از اینهم بگذریم.خانمهای مناطق شهری سوریه بسیار خوش پوش و جذاب هستند و آقایان هم اکثرا خوش سیما و مرتب هستند.حجاب هم که امری حل شده است در این کشورها.هر کس دلش خواست کت و دامن بلند و روسری (نه البته از نوع ایرانی اش)و هرکس دلش خواست چادر و هر کس هیچکدام را نخواست آزاد است و همین باعث آرامش در وجود هرسه شکلش میشود.همه محترمند و توهینی در کار نیست و مگر غیر از این است که لااکراه فی الدین؟و مگر دینداری به همین مساله ختم میشود؟اما چیزی که بیشتر از همه برایم جالب بود چند همسری بودن مردهای خیلی خیلی جوان بود که شاید در کشور ما تا به این سن هنوز ازدواج هم نکرده باشند . درآمد چندانی هم نداشتند و من میماندم که خرج این زنها و فرزندانشان از کجاست؟و البته در قسمتهای فقیرنشین یا متوسط مالی شهر،این گروههای چهارتایی زنها به همراه یک مرد را زیاد میشد دید.با اینهمه رفتار زنهای سوریه یا لبنان ،جاذبه ی خاصی برای من نداشت و تنها یک فروشنده ی خانم به نام شیرین بود که هنوز چهره اش خاطرم هست.شیرین ،با قد بلند و پوشش اسلامی انقدر محکم و قرص بود که من احترام را در نگاه بقیه ی کسبه نسبت به او میدیدم و مقایسه کردم با فروشنده های خانم در کشور خودم و البته تمایل آقایان به حضور این فروشنده ها در پاساژها.

اما دیماه 1390من،سینای پنج ساله و همسرم راهی عراق شدیم.زنهای نجف،بسیار موقر و زیبا و متین بودند.زنهای نجف،مادران کاملی بودند با برخوردهایی خیلی زیباتر از مادران مدعی ایرانی.من باورم نمیشود آنها کتابی در مورد بچه داری خوانده باشند.باورم هم نمیشود تعدد زوج همسرانشان به آنها انقدر آر امش و اطمینان بدهد که به یک فرزند کفایت کنند اما عجیب آدم را شیفته ی رفتارشان میکنند.زنهایی بسیار تمیز با چادر،جوراب و کفش مشکی و البته پیراهنهایشان هم کاملا مشکی که این جبری ست در پوشش آنها.اما با همین پوشش میشد تشخص را در آنها دید.

تصور کنید گوشه ای ضریح امام علیه السلام است و به فاصله ی چند متر جایگاهی را در نظر گرفتند برای نماز خواندن.طوری که وقتی نماز میخوانی پشتت به آقا نباشد.خانمهای نجف ،با احترام به ضریح،حتما نمازشان را در همین جایگاه میخواندند و خودتان تصور کنید زنهای ایرانی را با قومیتها و لهجه های متفاوت.درست جلو و پشت به ضریح می ایستند و قامت میبندند.زن عرب:مامان!حبیبی!(با دست اشاره به جایگاه میکنند )امام.بیچاره ها با اشاره و هزار واژه که یادم نیست به زنها میفهمانند که پشت به امام نماز نخوان.

زن ایرانی بعد از درک موضوع:باشه بابا فهمیدم .و همانجا قامت میبندد و زن عرب با تاسف سری تکان میدهد و با اکراه از کنار ایرانی میرود.

اما عکس این حالت در زنهای کربلاست و خلاصه هرچه گفتم از زنهای نجف،خلافش صدق میکند در مورد زنهای کربلا.

از آقایان این کشور نمیگویم که استثناها حقشان ضایع نشود.

مردمان کشور هند هم البته جزو آندسته از آدمهایی بودند که من درکوتاه مدت دوستشان داشتم و البته محبتشان بسیار است.زنهای هندی مادران جالبی نیستند البته به جز قشر تحصیلکرده شان.اما مهربانند.و چشمهای آهوی معصومی دارند.از نظافت (بیشترشان)بویی نبردند و البته لباسهایشان برق میزند.من همیشه تعجب میکردم که لباس آبی لاجوردی یا سفید یکدست،چطور میان اینهمه آلودگی تمیز میماند؟

بگذریم.پست بلندی شد .اما خواستم از آدمهایی که تاحالا غیر از مردم کشورم دیدم بگویم تا کلی خاطرات بد روزهای گذشته ام را فراموش کنم و آنها را با شما قسمت نکنم.اما نمیشود از خیلیها تشکر نکرد برای یاریهایشان و دعاهایشان در آن روزها.

دستان پدر و مادرم را میبوسم و همیشه از خدا طول عمرشان را میخواهم.کاش من هم برای سینا همینقدر توان داشته باشم.

پدرم!مادرم !ممنونیم بابت همه ی محبتهایتان.

عمه جونای سینا!ممنونیم بابت همه ی محبتهاتون.خاله جونا!داییهای مهربون و عموهای عزیز سینا!از خدا میخوام هیچوقت نگران سلامت فرزندانتون نباشید و همیشه تندرست باشند.

ممنونم از الهه تاجیکزاده ی عزیز که دوستان محیط مجازی مارو از حال پسرکم باخبر کرد تا دعاش کنن.

ممنونم از شهره(مامان مینو)که همه جوره همراه بود و از مامانهای مهربون خواست برای پسرکم دعا کنن.

ممنونم از سمانه( مامان صدف) و پرستو(مامان امیررضا)که روزی نبود که کنار ما نباشن.

ممنونم از مجید مه آبادی و کاوه شصتی و همسر مهربونش.

یک دنیا شکر خدارو که سینا پدر بزرگ و مادربزرگ (پدر مادر همسرم)مومنی داره که با نذر و نیازهاشون و دعاهاشون پشت گرمی ما بودن و شرمنده شونیم که اینهمه دلواپسشون کردیم.

کاش هیچ بچه ای بیمار نشه و هیچ پدر مادری نگران فرزندشون نباشن.کاش ما فراموش نکنیم این روزهای سخت رو تا همیشه شکرگزار خدا باشیم.

گاهی فکر میکنم چقدر خوب که خویشاوندانی دارم که یک لحظه هم نگذاشتند گوشی همراهم ساکت بماند و هرکدام دلگرمی ای بودند در روزهای سخت.و دوستانی که اگر نبودند قطعا چیزی کم داشتیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

بهت کوچه،ضربه های پتک روی شانه اش

بغض کوچه ،شاخه های زرد بی ترانه اش

آدمی که تکیه داده بر هجوم سرنوشت

خلوتی که نیست میشود کنار خانه اش

کوچه با تمام خاطرات خوب کودکی

کوچه با نگاههای گرم بی بهانه اش

کوچه و گذشتن از تمام بغض و کینه ها

کوچه و عبورهای تند عاشقانه اش

میرود به زیر ضربه های سهمگین پتک

میزند زمانه ناشیانه تازیانه اش

می رود به عرش و می شود خدای کوچه ها

بخ زده صدای خنده های کودکانه اش.23/2/91

اینجا باید به روز میشد.باید به روز میشد چون تمام خاطراتم با پتک و تیشه یکباره زخمی شد.خاطراتی که در بن بست عدالت با سبزی درختها و صدای گنجشکهایش گره خورده بود و حالا دارد درد میکشد. دیوار خانه ای که من آن را و صاحبانش را دوست داشتم،پایین آمد تا شاید قد بکشد و به آفتاب برسد و سلام بدهد تا شاید طلا شود.

اینجا باید به روز میشد سینای من که بدانی ما نسل درد کشیده ای هستیم.نسلی که خیلی چیزها را باور کرد و هنوز میکند و به یکباره دیوارش فرو میریزد.نسلی که مدام از خودش میپرسد:طلاست یا آب طلا؟ نسلی که مدام شک دارد.مدام دلهره دارد و مدام اعتراف میکند که باز اشتباه کردم.جرات اعتراف چیز خوبی ست که ما هرچه نداریم ،آنرا داریم.سینای من!من کوچه را،خاطراتش را و دیوارهایش را باور کردم و فرو ریخت و دارد به عرش میرود تا تو باورش کنی.اما من از تو میخواهم که هیچ چیز را باور نکن مگر خدا را که حتما ما را میبیند.

پانوشت:

۱- روز معلم گذشت  و من مثل همیشه با تاخیر فراوان این روز را به پدر عزیزم که سالها با عشق تدریس کرد و خواهر عزیزم و ...تبریک میگویم.

۲- مادرم!هر روز تا صدای گرمت را نشنوم،روزم روز نمیشود و سفرهایم از بی تابی دوری ات بلند جلوه میکند دقیقه هایش ،و کوتاه میشود با بازگشت زودتر از هنگامم.روزت مبارک.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 

 

سلام.

آپلود

اینجا با تاخیر زیاد به روز شد و به جبران اینهمه تاخیر از هر دری سخنی و برگی ...

اول )اینکه سال نود و یک خوبی را برای همه ی هموطنانم آرزو میکنم و البته اولین دعای کنار سفره ی هفت سینمان (که به سلیقه ی سینا چیده شد) هم همین بود.از خدا خواستم مردم کشورم شاد باشند و ...

آپلود

دوم)خلسه ی چنارها ،گزیده اشعار بیست ساله ی محمد قشقایی، به نمایشگاه کتاب امسال میرود و شما میتوانید این کتاب را از بخش ناشران دانشگاهي- راه رو ۲۱- غرفه ۲۴- انتشارات مهرجرد/كتاب فروشي فردا تهیه کنید.

 سوم) اینکه پسرک شجاع و کوچک من سخت مجذوب اسبها و اسب سواری ست و مارادونا (سرکش ترین و قوی ترین اسب آموزشگاه) اسب انتخابی اوست برای سوار شدن و هربار که با پدرش به باشگاه میرود ،اشک ریزان بر می گردد که :بازم اسب کثیفه رو دادن به من.

آپلود

چهارم) اینکه بزرگ مرد کوچک من اینروزها شدید دوست دارد مردی باشد مثل پدرش.مدام از من میخواهد که کفشهایش حتما کنار کفش پدرش باشد در جاکفشی و اگر نباشد :صد بار نگفتم من یه مردم مثل بابا؟پس چرا کفش من کنار کفش زنونه باشه؟

کیف پولش حتما باید کنار کیف پول پدرش باشد و اگر جابجا شود:صدبار نگفتم این کیف جاش اینجاست؟

و من البته دلم هربار از شادی پر میکشد که خدارا شکر که نگاهش به مردی ست که من روزی او  را بهترین تکیه گاهم شناختم و ...

آپلود

پنجم اینکه )خدارا صد هزار مرتبه شکر که چهارستون بدن فرزندم سالم است و میتواند با دستهای کوچکش بنویسد و ساز بزند و بازی کند.میتواند با پاهای کوچکش بدود و شیطنت کند.خدا من را دوست دارد که گاهی یادم می آورد که فرزندم سالم است .که سلامتی فرزندم بزرگترین هدیه ی اوست به من.که اگر روزی تلنگری به من میزند یعنی دوستم دارد که یادش بیافتم.که یعنی دوستم دارد که شکر نعمتهایش را بکنم و ...

آپلود

ششم )اینکه برای بار چندم تکرار میکنم که هر وقت دنبال موضوع خاصی به اینجا آمدید و نیافتید به پست اولم مراجعه کنید .آنجا از علت راه اندازی اینجا گفتم.پس دوست مهربان عزیز!دنیا  پر از شاعر شده.دنیا پر از شعر شده و خیلی هم مهم نیست اگر یکی کمتر بگوید.

آپلودسینا- برج میلاد- ۱۱ فروردین ۹۱

پیامی برای یک دوست و معرفی او و مینوی بهشتی اش به کسانی که دنیای مادر و فرزندی را دوست دارند:

و اینکه شهره جان ممنون بابت کتابهای خوبی که برای سینا هدیه آوردی.میدونی که من و سینا عاشق کتابیم.حیف که این دوتا وروجک مدام درگیر بودند و نشد عکسی ...به هر حال تو جزو معدود مادرانی هستی که طعم  دنیای شیرین کودکت را به شیرین ترین شکل مزه مزه میکنی. هیچوقت به یافته هایت شک نکن.تو را و بهشت کوچکت را دوست دارم.

http://minoo-behesht.blogfa.com/

آپلودآپلود

عکس سمت راست: سینا- سونیا- آقای داود منفرد(هنرمند برنامه رنگین کمان) ۱/۲/۹۱

عکس سمت چپ: سینا- سونیا - عمو نیما(هنرمند برنامه رنگین کمان)۱/۲/۹۱

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 
با سلام به دوستان و همراهان.

"خلسه چنارها" گزیده ۲۰ سال شعر محمد تقی قشقایی به دو زبان فارسی و انگلیسی توسط انتشارات "واج" چاپ و روانه بازار کتاب شد.

 Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

 مراکز پخش کتاب :

تهران:

۱- کتاب فروشی فردا: میدان انقلاب- نبش خیابان منیری جاوید(اردیبهشت) ساختمان ۲۵۳- طبقه اول  

  توزیع کتاب به صورت حضوری و اینترنتی به سراسر ایران     http://www.fardab.com

تلفن :۶۶۴۰۶۱۶۰  -  ۰۹۱۰۲۳۰۱۴۰۰

۲- کتاب آدینه : خیابان کریم خان زند- خیابان ایران شهر- کوچه نوشهر- پلاک ۲۶

توزیع کتاب به صورت حضوری و اینترنتی به سراسر ایران      http://www.adinebook.com/

تلفن:۸۸۳۲۶۶۲۲-۸۸۳۲۲۶۶۸۸

توزیع کتاب در "ورامین:"

۱- کتاب فروشی صاحب الزمان: ورامین- میدان رازی- روبروی فرهنگسرای رازی

تلفن :  ۳۶۲۶۵۰۳۴

۲- کتاب و نوشت افزار امینی : ورامین- خیابان طالقانی- روبروی کوچه دکتر موسوی

تلفن :۳۶۲۶۶۱۱۸-۳۶۲۵۵۳۳۹

پی نوشت:

 خلسه چنارها در "وارنانیوز":    http://varnaagency.ir/fa/1390/12/04/16692/

 خلسه چنارها در خبرگزاری مهر:  http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1541675

خلسه چنارها در شهرداری ورامین:  http://www.varaminmunicipality.com/fa/news.asp?id=330

خلسه چنارها در خبرگزاری کتاب ایران :  http://www.ibna.ir/vdcamwn6m49neo1.k5k4.html

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت   توسط مامان سینا و شهرزاد | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
برای فرزندانم که روزی بتواند از این دنیای مجازی به دنیای دیروز مادرشان راه پیدا کند.

نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
آذر 1392
مهر 1392
فروردین 1392
مرداد 1391
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
پیوندها
کانون شاعران و نویسندگان ورامین- ما... چهارشنبه ها
ماه هفت شب- بهاره رهنما
ترنم- اسماعیل امینی
هادی ملکی
نیمکت(امیدکوشکی)
سهیل پرنده
پشت میز
سوژه ی قاصدکها
هشت بهشت
غزلهای چپ اندر چپ
آدم برفی
داس کند
امیر حسین شیرینی زندگی
عمو مرتضی
فردوس حسینی
جمیله امامدوست
تازه های ادبی
مامان آروین
الهه وکیلی
شهره مامان مینو
آریانا ،فرشته ی کوچولو
کوروش بهانه ی زندگی
امیر سلیمان اسفندیاری
محمد طالبی
محمود بیات
فرید سلطانی
چیستا یثربی
مهدی شریفی
شعر تنهایی
موستان
دانیال رحمانیان
حسین و مامان شهرزاد
انجمن ادبی باران داراب
مشق کویر
گروه ادبی چراغ
شاعر متروکه
شهاب کوچولو،لبخند زیبای زندگی
آقای رمضانی
طهورای کوچک
مسعود جعفرزاده
کفشدوزکهای باران خورده(خانم حسینی)
فصل پنجره ها
کتاب کودک
میلاد روشن
آرزو میکردم نوشتهای محمدامین
کاوه شصتی
آسمان بارانی
آرزو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

وبلاگ انجمن شعردوستانه ي ورامين
وبلاگ كانون شعرما...چهارشنبه ها،نشست ماه شاعران ورامين